kheƴl! †anham

¥e rѲz βehem Ǥoft:M!kham βahat Ɖost βasham,

Дkhe M!dOή! ? Man !nja †anham.βehesh Łabkhaήd Zadam

Va Ǥoftam Дre M!dOήam ƒekr khOþ!e.

Manĥam kheƴl! †anham.

¥e rѲz Ɖ!ge Ǥoft:M!kham †a Дbad βahat βemonam.

Дkhe M!dOή! ? Man !nja †anham.

βehesh Łabkhaήd Zadam Va Ǥoftam Дre M!dOήam ƒekr khOþ!e.

Manĥam kheƴl! †anham.

¥e rѲz Ɖ!ge Ǥoft:M!kham βeram ¥e Jaƴe Ɖor,

Jaƴ! ke H!ch MOzaĥeM! ήabashe.

βad ke Hame Ch!z rѲ βerah ShOd

†oham β!a

Дkhe M!dOή! ? Man !nja †anham.

βehesh Łabkhaήd Zadam Va Ǥoftam Дre M!dOήam ƒekr khOþ!e.

Manĥam kheƴl! †anham

¥e rѲz ¥e ήame ήeωesh†o †osh ήeωesh .....

Man !nja βa !ή Ɖos†am †aabad Zeήdeg! kOήaM.

Дkhe M!dOή! ? Man !nja †anham.

βehesh Łabkhaήd Zadam Va Ǥoftam Дre M!dOήam ƒekr khOþ!e.

Manĥam kheƴl! †anham

ĦaŁa Ɖ!ge Oή †aήha N!s†,

Va Maή Дz !ή βaba† kheƴl! khOshĥaŁam,

Va Ch!z! ke β!sh†ar khOshĥaŁam M!kOήe !ήe ke ήem!dOήe

Maή ĦaήOz Ħam kheƴl! †anham.


                                                 

Vªgh! βehesh ήegah kardªm Sªresh Ro Pay!ή ndªkh ... Vªgh! βehesh Ǥoftªm Ɖose Ɖarªm Ch!z! ήªgof ... Vªghi βehesh Ǥofªm Asheqeªm βªvar ήªkard ... Vªghi βehesh Ǥofªm M!khªm ª Abªd βª Mªή βemoή! βªhªήe Ǥeref ... Vªgh! ke β! Ɖªl!l Ǥozªsho Rªf H!ch! ήªgofam ... βªde Modahª Ɖobªre Peydªsh Kªrdªm vª Ɖoήbªlªsh Ɖªv!dªm ... ªMª On Fªghª Fªrªr Kªrd ... βa lemªs Ǥoftªm M!khªm βªhª Hªrf βezaήªm ... ªMª Ǥof Harf! Bªhª ήªdªrªm ... Vªgh! Ke Ashkªm Ro Ɖ!d Fªghª Khªήd!d ... Vª Mªή Fªghª Ǥerye Kªrdªm ... Hªlª βªde Az Ye Modª olªή!Yªdesh Omªde Ke M!khªd βª Mªή Hªrf βezªήe ... Mesle Yek Ghªr!be, ªMª Mªήªm Hªmoή Jªwªb! Ro Behesh Ɖªdªm .... Ke Khodesh Ɖªde βud ... Chon Ɖ!ge Hªrf! βªhªsh ήªdªshªm                      

اگه میذاشتن...

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش راپائین انداخت

 پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هردوی آنان کرد

  حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ،

پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ،

شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ،

پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ،

در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ،

 دختر سرش  را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ،

هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ،

دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ،

همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ،

 انگارآنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ،

پیرمرد دسته اسکناس را روی  پیشخوان گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .

پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد هنوز چند تای آن را نشمرده بود

که دسته اسکناس راداخل جیبش گذاشت وازپیرمردتشکر کرد ، نگاهی به دخترکرد وهردو به طرف درب مغازه رفتند               

 پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد  ،

دستش را به دور شانه دختر انداخت نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ،

 دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .

پیرمرد طلافروش با ناباوری  این صحنه را تماشا میکرد در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود                                                                                                                                                                                   جوانانی را که با دنیائی امید  و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر

 میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری

 برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند

 موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده  بود اینچنین

 عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض

 گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج

 شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار  سنگینترین

 وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید

و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،

پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود

بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ،                                                                                                                                                                                   پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .

پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت :

اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی

 بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .

پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال

کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش

                                                             سرازیر شده بود پاک کرد . . . .                                                            

پسـ ـربچه

 روزیـ پسـ ـربچه ایـــ وارد بستنیـــــ ـ فروشیـ ـ شد و پشتـــ ـ میزیـــ ـ نشستـــــ ـ ـ. خدمتکار برایـ ـ سفارشــــ ـ 

گرفتنــ ـ سراغشـــ ـ رفتـ ـ. پسـ ـر پرسید بستنیـ ـ با شکلاتـــ ـ چند است؟ خدمتکار گفتـــ ـ 50 سنتـــ ـ پسـ ـر

دستشـــ ـ را در جیبش کرد وتمام پولــــ ـ خردهایشـ ـ را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنیــ ـ ساده چنـ ـد

است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرونــ ـ منتظر خالیــ ـ شدنـ ـ 

میز بودند با بیــ ـ حوصلگیـ ـ و با لحنیـ ـ تند گفت 35 سنتــ ـ. پسـ ـر: لطفا یک بستنیــ ـ ساده بیاورید.

خدمتکار بستنیـ ـ را آورد و صورتحسابـــ ـ را رویــــ ـ میز گذاشتـــ ـ و رفتـ ـ. پسـ ـر بستنیــ اشــــــ ـ را تمامــ ـ 

کرد و پولشــــــ ـ رابه صندوقدار پرداختـــــــ ـ.

هنگامیکه خدمتکار برایـــــ ـ تمیز کردنـ ـ  میز بازگشتـ، گریه اشــ ـ گرفتــ ـ. پسـ ـربچه رویــــــ ـ میز کنار

ظرف خالیـــــ ـ، 15سنتـ ـ برایــــ ـ او انعامــــ ـ گذاشته بـ ـود

 

دخترک شانزده ساله

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشقــــــــ پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. 

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،

از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.

او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود

هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد

و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده

پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانشــــ به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند،

دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.

آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.

در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود.

در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.

اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد.

زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد.

در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است.

چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.

در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروســـ ـ  و دامـ ـاد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

 شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست…

و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.

 همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت..

شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد،

 تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازشــــ در آن بود در دست پسر گذاشت.

پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.

 در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.

روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهم شرکت خود را به او بدهد

 اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت.

در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،

می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحتـــ بود

که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟

کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

سکوتــــــ تلخـــ

مترو ایستاد سوار شد.عجلهـ ایــ برایــ نشستنــ ـ نداشتـ ــ.

چونــ صندلیـ ـ خالیــ ـ زیاد بود.سرفرصتـ ــ یهـ چند قدمیــ تویــ واگنـ ـ قدمــ ـ زدو یهـ جا انتخابـ ـ کردونشستــ ــ.

روبروشـ ـ یهـ زنه میانسالــ ـ و یهـ دخترهـ جوانـــ ـ نشستهـ بودنـــ ـ که

وایــــ ـ باور کردنیـــ ـ نبود!یعنیـــ ـ خودشـــ بود!؟آرهـ خودشـــ ـ بود

پسرهـ خاطراتــ ـ تلخــ ـ گذشتشو تو ذهنشـــ مرور میکرد.خاطراتیـــ ـ که زخمـــ ـ عمیقیـــ ـ بهشـــ ـ زدهـ بود.

آرهـ همونـ ـ بودهمونـ ـ که ادعا میکردنــ ـ بدونـ ـ تو میمیرمـــ ــ

الانـــ ـ روبروشـــ ـ نشستهـ بودواینطوریـــ ـ نگاهشـــ ـ میکرد؟ 

  تویــ ـ دلشـــ ــ تبسمیـــ ـ بهـ قصد انکار زدوفکری کرد"میبینمـ که هنوززندهـ ایــ

پســ دروغــ ـ میگفتیــ ـ.همهـ دخترا ها همینـ ـ هستند

دوسالــ ـ گذشتهـ بودیانهـ شاید همـــ ـ بیشتر.یادشــ ـ نمیــ اومدصلا براشــ ـ مهمـــ ـ نبود

ارایشـ ولباسشـ نسبتـ به اونـ زمانـ ها ساده تر شدهـ بود

و البته به انضمامـ چهره اشـ که حقیقتا میخورد بیشتراز اینها شکسته شدهـ باشه

چند بار سعیــ ـ کرددزدکیـ ـ و زیر چشمیـ ـ نگاشـ ـ کنه.اما گریزیـ ـ نبود

انگاردختر فقط زل زدهـ بودبهشـ ـ.سردهـ سرد.اینقدر سرد

 کهـ صد افسوسـ ـ از چشمانشــ ـ میـــ ـ بارید.انگارکاشـ ـ دهنـ باز میکردویهـ بدو بیراهیــ ـ میگفتــ ـ

اما اینقدرمردهـ وسنگینـ ـ نگاشــ ـ نمیکردنمیدونمــ ـ شاید در حقشــ ـ بدیـ ـ کردهـ بودمـ

ظاهرا مقصد رسیدنیــ ـ نبـ ـود

تصمیمـ ـ گرفتـ یه ایستگاه زود تر پیادهـ بشه و فوقشـ یه چند دقیقه پیاده رویـ کنه

ولیـ  در عوضـ ـ از زیر بار اینـ  نگاهـ سرد فرار کنه نگاهیــ ـ که باعثـــ ـ میشد اونو خرد کنهـ

نگاهیـــ ـ کهـ درد همیشگیـــ شو زندهـ میکـ ـرد

همینـ ـ که خواستــ ـ ازجاشـ ـ بلند بشهـ تصمیمــ ـ گرفتــ ـ

برایــ ـ اخرینــ بار وبیــ بهانهـ مثهـ خودهـ دختر بهشـــ زلــ بزنهـ با نگاشـــ  بهشـــ ـ  بفهمونهـ  

زنهـ میانسالــ ـ همراهشـ ـ لبخند تلخیــ ـ زدو گفتــ ـ:زیاد خودتو خستتهـ نکنـ ـ چهارسالهـ که نابینا شدهـ از بسـ ـ گریهـ کـ ـرد 

تمومـــ ـ خاطراتــ ـ گذشتشو تـ ـو مترو گذاشتـــ ـ و پیادهـ شد و مترو رفتــــ ـــــــــــ

دل

دخـ ـتر:میــ ـ دونیــ فردا عملـ ـ قـلبـ ــ دارمـ ـــ؟                                                                                     
پســر:آرهـ عزیزمـ ـ ـــ دخـ ـــتر:منتظرمـ ــ میمونیـ ـ؟ 

پســر رویشـ ــ را به سمتـ ـ پنجرهـ بر میگرداند تا دخــ ـتر اشکشــ ـ را نبیند و گفتـ ـــ:

منتظرتـ ــ میمونمــ

دخــ ــتر:دوستتـ ـ ـ دارمـ ــــ 

بعد از عملـ ــ،دخـ ـــترداشتــ بهـ هوشــ میـ ـ آمد به آرامیـ ـ چشمـ ـ بـ ـاز کـ ـرد

و نـ ـامــ ـ پســ ــر را زمزمهـ کـ ـرد

پرسـ ـتار:آرومـ ــ باشــ ـ عزیزمـ ـــ تـ ـو باید استراحتـ ـ  کنیـ ـ

دخـ ــتر:ولیـــــ اونــ کجاستــ؟گفتــ که منتظرمـ ــ میمـ ـونهـ

به همینــ راحتیــ ـــ گذاشتــ و رفتـــ ـ؟

 پرسـ ـتار:در حـ ـالیـــ که سرنگـ ـــ آرامشــ بخشــ را در سرم دخـــ ـتر خالیـــ میکـ ـرد

رو بهـ او گفتــ ـ:میدونیـ ـ کیـ ـ قـلبشــ ــ رو بهـ تـ ـو هدیهـ کردهـ؟

دخــ ــتربهـ یـ ـاد پســـ ـر افتـ ـاد و اشکـــ ـ از دیدگانشـــ جـ ـاریـــــ شـ ــد  آخـهـ چــ ـرا؟

 پرسـ ــتار:شوخیـــ کردمـــ ــ بابـ ـا!رفتـ ـهـ دستشوییـ ـ الانـ میـ ـاد                                                                                                                                 
 

بغضـــ

چقدر پر از بغضمــ ...

چقد دلمـ میخواد فریاد بزنمـ و خودمو خالیـ کنمـ و

بالاخره این بغضـ لعنتیـ رو بشکنمـ

آخه تا کیــ نگهشــ دارمــ ؟

تنها چیزیـ که ازشـ به یادگار دارمـ اینـ بغضـــه

مثـه همیشـه همه یـ چیزاییـ که مربوطـ به اونه رو دوستـ دارمــــ

حتی اینـ بغضــ لعنتیـ رو که داره خفمــ میکنه

اما میخوامــ تا آخر دنیا نگهشــ دارمــ

چونـ تو لحظه لحظه ی زنگیمــ منـو یاد اونــ میندازه

اونیـ که اینـ قدر واسـه رفتنـ عجله داشتـ که حتی خداحافظی همــ یادشـ رفتـ...

چه حســــ بدیه وقتیــ کسیـــ حالتو نمیـ فهمـه و درکتــ نمیکنه

وقتیــ همه فکر میکننـ یه آدمــ افـسرده و مریضیـــ

یکیــ میاد که غم تو چشاتو پشتـــ اونــ لبخند مصنوعیتــ میــ بینه و

تو رو میــ فهمه و درکتــ میکنه...

باورتـــ نمیشه که بالاخره یکیـــ پیدا شده که تو رو فهمیده !

و چقدر احساســ بدیه وقتیــ تنها کسیـــ که تونسته درکتـــ کنه

و تو رو بفهمه اینقدر ازتــ فهمیده که دیگه ازتــ خسته شده

از تو و حسـ غریبتــ...

و چه احساســ خفقانـــ آوریه وقتیـ میفهمیـ

تنها به اینــ  دلیلـــ اومده سمتتــــ که خاصــــ بودیــــ!

کسیـــ درکتـــ نمیکرده و خواسته فقط تو رو بفهمه

یعنیــ مثه یه معما حلّتــ کرده ...!

و حالا که به جوابـ رسیده دیگه واسشـ تازگیـ نداریـ

اونـ فقط خواسته از رویـ کنجکاویـ

اینـ معما رو حلـــ کرده باشه...

عشق امروزی بعضی از پسرها

قبــلـــ از ازدواجــــــــ :

پســــــــر:بالاخره موقعشـــ شــــد. خیــلیــــ انتـــظـار کشــیـدمــــــ.

دخـتــــــــــر: میـ ـ ‌خوایــ از پیشــتــــ برمـــــ؟

 پســـــــــر: حتی فکرشــمـــــ نکنــــــــ

 دخـــتــــــــــر: دوسمــــــ داریـــ ؟           

پـســـــــر: الـبته! هـر روز بیشـتـــر از دیـــروز!

دخـــتـــــــــر: تا حــالا بهمــ خیانتـــــ کردیــــــــــ؟

پـســـــــــر: نه! برای چیـــ میـ ـ پرســیـــــ؟

دخـــتــــــــــر: منــو میـ‌ ـ بوسـیــــــ؟     

پـســـــــــر: معلومهـ! هر موقعــ که بتونـمـــــــ.

دخـتــــــــر: منو میـ‌ ـ زنیـــــــــــ ؟           

پـســـــــــر: دیوونهـ شــدیــــــ؟ منـــــ همچینـ آدمیـ ـ ‌امـــ؟!

دخــتـــــــــــر: میـ ـ ‌تونمـــ بهتـــ اعتماد کنمــــ؟!

پـســـــر: بلهـــ.                          

دخــتـــــــر: عــــزیــزمـــــــــــــ !*                    

 
بـعــد از ازدواجـــــــــ :                     


 --- کـاری ندارهـــ ! از پایینـــ به بالا بخونـــ    
                                                                                                                                    

اونهمه انتظار...

رفـتم زیر بارون...صورتمو گرفتم رو به آسمون...و از تو براش گفتم...خیس خیس شدم...

رنــگ قرمز آسمون تو اون تاریکی عجیب شب

با اون قطره های بارون که تند تند رو صورتم میدویدند

حال عجیبی بهم داد...از برگشتن بارون خوشحال بودم و از نبودن تو کنار خودم

غصه دار

میخواستمت...زیر بارون...میخواستم با هم باشیم...زیر بارون...زیر بارون...زیر بارون

من و تو

آخه بارون فقط با تو قشنگه...خیس شدنم...باریدنم...نفس کشیدنم

با تو قشنگه...با تو

کاشکی تموم نمیشد...کاش بازم بیاد..لم بازم بارون میخواد

یادتم که باشه...بازم بارون قشنگه..لخوشم به یاد نفسهات

ایـنبار وقتی بارون بیاد تا آخرش زیر بارون میمونم

اونقدر میمونم تا شاید دل تو هم هوای بارون کنه

تا شاید تو هم بیای پیشم..یخوام سرمو بذارم رو شونه ات

همـراه بارون ببارم...واسه تو...واسه خودم...واسه عشقمون

دلم واست تنگه...کاش کنارم بودی

نفس هائ آخر

مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم  

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد...

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز کردي...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم... با پاهات محکم منو گرفتي ...دو تا دستتم دورم حلقه کردي...

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن...

مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...يه حرکت سريع...

يه ضربه عميق...بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ...

تو چشماتو بستي ...نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم...نمي بيني که سريع مي برم...

نمي بيني خون فواره مي زنه...رو سنگاي سفيد...

نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني... تو داري قصه مي گي...

من شلوارک پامه...دستمو مي ذارم رو زانوم...خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا...قشنگه مسير حرکتش...

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني... تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم...

محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم... مي بيني نا منظم نفس مي کشم... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم... مي بيني ديگه نفس نمي کشم...

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم... مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن...از تنهايي مردن...                         از خون ديدن...وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم...

مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه... دل روح نازکه... نشکونش خب؟                


به آخر خـط رسـیده بـــودم...

 

 باید بهشـ ثـابتـ میکردم دوسـتـشـ دارم..

 

خیـلی عصبانی بـــودم...

 

گفتـ:اگه دوستم داری رگـتو بـزن..

 

گفتـم مرگـ و زندگی دسـتـ خداسـتـ...

 

گفت:دیدی دوسـتم نداری...

 

خیـلی بهم بر خورد تیغو برداشـتم رگـمو زدم...

 

وقتی تو آغوش گرمش جون میـدادم آروم زیر لـبـ گفت:

 

اگه دوسـتم داشـتی چرا تنهام گذاشـتی...       

QorOor

Ba oOn QorOore LaNaTi ZeNdeGi Mo BeHaM Zadi ........... AzaM GerefTi EshGheTo BakhTaMo Bad RaGhaM Zadi ......... GofTi BeShiN To Qalbe MaN ChiZi NaGoO JaYi NarO ............ GofTi Be JOz Man ToO DeleT HaTa NabaShe AreZoO ......    Ba Hishki GofTi Harf NaZaN NeGa Nakon Be Hish KaSi ........... GofTi aGe JOz iN BeShe DiGe Be MaN NeMireSi ....... DivOoNeYe CheShaT BudaM .... GofTam Ke Har Chi To BeGi SedaT BeheM NafaSs Midad ........GofTam HaMiNe ZendeGi ........ Az HaMe Kas GoZaShTaMo Ba HaMe AlaM Bad ShOdaM ....... DivOoNeYe To BudaNo Az ZendeGi Balad ShOdaM MiGofTi Gah Gahi Be MaN Ye JoOmleYe DoOSet DaraM Man Be Hamin RaZi BudaM Ke aZ To Das Bar NadaraM ............. aMa Ye RoOz ReSidOo MaN aZ CheshaYe To OoftadaM ............. MaNi Ke HaTa JoOnaMo BaraYe CheshMat MidadaM TaMoMe Zendegim Budi Chera Baham Qarib Shodi ........ ?!? NeMishNasaM DiGe TOro Ye JoraYi Ajib Shodi ......... DorOo Varet ShoOlOoGhe Na ??? RoOzat QashanGe in RoOza VaSe To Tekrari ShOdaM Are HaMiNe Bivafa ..iN Rasme Asheghi Nabud ZendeGitaM Adi Mishe On VaghT MifahMi HiCh KaSi Mesle MaN AsheGh NeMishe


زنگــ ریاضیــ بود ،معلمـــ وارد کلاســـ شــد

رفتــ پایــ تخته،دو تا خط موازیـــ کشـید

خط پایینیــ نگاهیـــ به خط بالاییــ انداختـ و عاشقـشـ شـد

خط بالاییـ متوجه نگاه خط پایینیـ شـد و یه نگاه بهشـ انداختـ

فکر کرد که دیگه نمیـ تونه بدونــ اونــ زندگیــ کنه

یکــــ دفعه معلمــ داد زد

    "دو خط موازیـــ هیچــ وقتــ به همـ نمیـ رسند" 

آغــــ ــــــوشـ

بـَـــــرای دَرکِ آغــــ ــــــوشــَم...

 

شـــ ـــروع کُــــن...

 

یـــــک قَـــــدَم با تُـــــ ـــــو...

 

 تَمــــامِ گــــام هـــای مــــانـــ ــــده اش با مَــــ ــــن!                     

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امـــ ـــروز را بــه بـــ ــــ ـاد ســــپـردم

امشــــ ـــب کـنــــار پنــــ ـــجـره بیـــدار مـــانــــ ـــــ ـــده ام

دانــــــ ـــــ ــــ ـــــم کـــه بــامـــــــ ــــــــــ ــــــــداد

امـــــ ــــــروزِ دیــــــــ ـــــگـری را بـــا خـــود مــــ ـــ ــــی آورد

تا مـــــ ـــن دوبـــــــــ ــــــــــــ ـــــــــاره آن را

بســــپارمــــ ـــــش بــه بــــــــــ ــــــــــــــ ــــــــــــاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ           

ســــالــــهای عُمـــــر سُکــــوت میــــکُــــنم...

 

 

تـــــا صِــــدای نــاله ی پـَــــروانــــه هـــــا را بفــهـــمَم...

 

کـــه بـــا شَمـــع چــه میـــگویــــد...

 

کـــــه شَـــــمع از شَـــــرم میـــــسوزَد! 

                                    

 يکــ پســر با یکـــ نگــاه از يکــ دخـتر خوششـ ميـاد ...                                                                       و عشقـ از طـرفـ اونـ شروعـ ميـشه...                                                                                        تا جايي که زندگـيشـ رو پاي عشقشـ ميذاره ...                                                                                                                                                  امـا دختر باور نميکنه چون يک چيزهـايي ديده و شنديده...                                                                تادخـتر مياد پســر رو باور کنه پســر دلـسرد و خستـه ميشه ...                                                                       ميره با يکي  ديـگه بعد که دخــتر تـازه تونسته پســررو باور کنه                                                                    ميره طرفشـ ..                                                                      اما پســر رو با يکي ديگه ميبينه...                                                                            اينجـاستـ که ميگه: حدســم درستـ بـود....

!!MoZaĥem

Ֆaat 3 Ֆhab βud ke Ֆedaƴe †ellefon Pesar! Ŗa Дz khab β!dar kard. Posh†e kha† MªdaraՖh βud. Pesar βa Дsaban!ƴa† Ǥoft:Chera !ή Vagh†e Ֆhab. Mara Дz khab β!dar kard!...?Mªdar Ǥoft:25 Ֆal Ǥhabl Ɖar Ħam!n Moqe Ֆhab. †o Mara β!dar kard!.....ƒaQa† khas†am βegOyam †aωalOde† Mobarak. Pesar Дz !ή ke Ɖell MadaraՖh Ŗa Ֆhekas†e βud †a Ֆob khabaՖh ήabord. Ֆob Ֆoraq MªdaraՖh Ŗaft.Vagh†! Ɖakhel khaήe Ֆhod MªdaraՖh Ŗa PoՖhte M!z †ellefon βa Ֆhame ή!me Ֆokh†e Yaft....Val! Mªdar Ɖ!gar Ɖar !ή Ɖonƴa ήabud.


          

khOdªƴa βªή Ǥhªhr!...?? βaήdeƴe Mªή ήªMªz Ֆhªb яª βekhªή ke 11 яªka Дs .... khOdªƴa khªsam ήem!ªωªήªm ή!me Ֆhªb 11 яªka βekhaήam. βaήdeƴe Mªή Ǥhªbl Дz khªb !ή 3 яªka яª βekhªή. khOdªƴa 3 яªka Z!ƴªd Дs... βaήdeƴe Maή Ǥhªbl Дz khªb ωozo βeg!r vª rO þe Дsmªn kOή vª βego , khOdªƴa Mªή Ɖªr яªkhe khªbªm vª Дgªr βulªnd Ֆhªωªm khªb Дz Ֆªrªm M!pªrªd. βaήdeƴe Maή Ħªmªή ja ke Ɖerªz keՖh!deƴ! ªƴªmOm kOn vª βego ƴª Дllªh... Mª ήªmªz Ֆhªb яª βªrªƴª Ħesªb M!kOή!m, βaήde eήªƴ! ήem!kOήªd vª M!khªbªd. khOdªωªήd M!gOƴªd:MªŁªekeƴ Mªή βeb!ή!d ... Mªή Cheªd Дsªή Ǥereƒªm ªMª βªήde Mªή khªb!de ªs Ch!z! βe Дzªή Ֆobh ήªMªήdeh Дs .... oo яª β!dªr kOή!d ƉeŁªm βªrªƴªՖh ªήg Ֆhodeh Дs €mՖhªb βª Mªή Ħªrƒ ήªzªdeh. khOdªωªήdª 2 βªr oo яª β!dªr kªrd!m vªl! βªzªm khªb!d. MªŁªekeƴ Mªή Ɖªr ǤoshªՖh βegoƴ!d Pªrωªrdegªrª Moήªzere os. Pªrωªrdegªrª βªz Ħªm β!dªr ήem!Ֆhωªd Дzªήe Ֆobh яª M!goƴªήd Ħeήgªm oŁoe Дƒªb Дs ƴ βªnde β!dªr Ֆho ήªmªz Ֆobh Ǥhªzª M!Ֆhªωªd khorՖh!d Дz MªՖhreq Ֆªr βªr M!ªωªrªd khOdªωªήd яoƴªՖh яª βªr M!gªrdªήªd vª M!goƴªd ... MªŁªekeƴ Mªή Дƴª Ħªq ήªdªrªm βª !ή βªnde Ǥhªhr kOnªm? vªƴ khodƴe Mehrªboήªm, βª mªή Ǥhªhr!...?   vªl! βªz Ħªm khoή яª M!bªkhՖhªd vª βªz Ħªm  

йªƒДՖ  

Ɖokhtar Ֆorate Pesar Ŗa Navazesh kard Ǥoft:Ɖostat Ɖaram.

Pesar Ֆarash Ŗa βe Дram! †ekªn Ɖad.

Ɖokhtar Ɖast Ɖar Mohªƴ Pesar βord.

βe Дrªm! Ǥoft: βedoήe †o Zeրdeg! н!cĥe Дz!Zam.

Pesar Hªmchenaր Ֆarash Ŗa βe Дrªm! βalaωo Paƴ !ή Дvard.

Ɖokhtar Chesĥmaήasĥ Ŗa βast,βe Дrªm! Ǥoft:Mªra βeβOs...Vª Ֆora†ash Ŗa Jelό Дvard.

Ɖaqaƴ eqi Ǥozasht.....Ɖokhtar Hªmcĥeήaή Cĥeshmaήash Ŗa βas†e ήegah Ɖashte βud.

Дma Дz βOs khªbar! йabud .... Pesar †agha†ash †aq ShOd .

Haήdzƒr! Ŗa Дz Ǥoshash Ɖaraωard Ǥoft:Дz!Zam Ch!z! ShOde iήJor! Neshasti                                                                                                                   

                          

خدايــــا ؛
کـسيــ را کـه قسمـتــ کســ ديگـريستـــ،
ســر راهمانـ قــرار نـده !
تا شـبهايــ دلتنگـيشــ برايــ ما بـاشـــد
وروزهايــ خوشـشـ برايـ ديگريــــ