مترو ایستاد سوار شد.عجلهـ ایــ برایــ نشستنــ ـ نداشتـ ــ.

چونــ صندلیـ ـ خالیــ ـ زیاد بود.سرفرصتـ ــ یهـ چند قدمیــ تویــ واگنـ ـ قدمــ ـ زدو یهـ جا انتخابـ ـ کردونشستــ ــ.

روبروشـ ـ یهـ زنه میانسالــ ـ و یهـ دخترهـ جوانـــ ـ نشستهـ بودنـــ ـ که

وایــــ ـ باور کردنیـــ ـ نبود!یعنیـــ ـ خودشـــ بود!؟آرهـ خودشـــ ـ بود

پسرهـ خاطراتــ ـ تلخــ ـ گذشتشو تو ذهنشـــ مرور میکرد.خاطراتیـــ ـ که زخمـــ ـ عمیقیـــ ـ بهشـــ ـ زدهـ بود.

آرهـ همونـ ـ بودهمونـ ـ که ادعا میکرد"منــ ـ بدونـ ـ تو میمیرمـــ ــ

الانـــ ـ روبروشـــ ـ نشستهـ بودواینطوریـــ ـ نگاهشـــ ـ میکرد؟ 

  تویــ ـ دلشـــ ــ تبسمیـــ ـ بهـ قصد انکار زدوفکری کرد"میبینمـ که هنوززندهـ ایــ

پســ دروغــ ـ میگفتیــ ـ.همهـ دخترا ها همینـ ـ هستند

دوسالــ ـ گذشتهـ بودیانهـ شاید همـــ ـ بیشتر.یادشــ ـ نمیــ اومد.اصلا براشــ ـ مهمـــ ـ نبود

ارایشـ ولباسشـ نسبتـ به اونـ زمانـ ها ساده تر شدهـ بود

و البته به انضمامـ چهره اشـ که حقیقتا میخورد بیشتراز اینها شکسته شدهـ باشه

چند بار سعیــ ـ کرددزدکیـ ـ و زیر چشمیـ ـ نگاشـ ـ کنه.اما گریزیـ ـ نبود

انگاردختر فقط زل زدهـ بودبهشـ ـ.سردهـ سرد.اینقدر سرد

 کهـ صد افسوسـ ـ از چشمانشــ ـ میـــ ـ بارید.انگارکاشـ ـ دهنـ باز میکردویهـ بدو بیراهیــ ـ میگفتــ ـ

اما اینقدرمردهـ وسنگینـ ـ نگاشــ ـ نمیکردنمیدونمــ ـ شاید در حقشــ ـ بدیـ ـ کردهـ بودمـ

ظاهرا مقصد رسیدنیــ ـ نبـ ـود

تصمیمـ ـ گرفتـ یه ایستگاه زود تر پیادهـ بشه و فوقشـ یه چند دقیقه پیاده رویـ کنه

ولیـ  در عوضـ ـ از زیر بار اینـ  نگاهـ سرد فرار کنه نگاهیــ ـ که باعثـــ ـ میشد اونو خرد کنهـ

نگاهیـــ ـ کهـ درد همیشگیـــ شو زندهـ میکـ ـرد

همینـ ـ که خواستــ ـ ازجاشـ ـ بلند بشهـ تصمیمــ ـ گرفتــ ـ

برایــ ـ اخرینــ بار وبیــ بهانهـ مثهـ خودهـ دختر بهشـــ زلــ بزنهـ با نگاشـــ  بهشـــ ـ  بفهمونهـ  

زنهـ میانسالــ ـ همراهشـ ـ لبخند تلخیــ ـ زدو گفتــ ـ:زیاد خودتو خستتهـ نکنـ ـ چهارسالهـ که نابینا شدهـ از بسـ ـ گریهـ کـ ـرد 

تمومـــ ـ خاطراتــ ـ گذشتشو تـ ـو مترو گذاشتـــ ـ و پیادهـ شد و مترو رفتــــ ـــــــــــ