اگه میذاشتن...

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش راپائین انداخت

 پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هردوی آنان کرد

  حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ،

پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ،

شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ،

پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ،

در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ،

 دختر سرش  را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ،

هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ،

دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ،

همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ،

 انگارآنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ،

پیرمرد دسته اسکناس را روی  پیشخوان گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .

پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد هنوز چند تای آن را نشمرده بود

که دسته اسکناس راداخل جیبش گذاشت وازپیرمردتشکر کرد ، نگاهی به دخترکرد وهردو به طرف درب مغازه رفتند               

 پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد  ،

دستش را به دور شانه دختر انداخت نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ،

 دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .

پیرمرد طلافروش با ناباوری  این صحنه را تماشا میکرد در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود                                                                                                                                                                                   جوانانی را که با دنیائی امید  و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر

 میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری

 برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند

 موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده  بود اینچنین

 عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض

 گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج

 شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار  سنگینترین

 وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید

و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،

پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود

بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ،                                                                                                                                                                                   پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .

پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت :

اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی

 بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .

پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال

کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش

                                                             سرازیر شده بود پاک کرد . . . .                                                            

پسـ ـربچه

 روزیـ پسـ ـربچه ایـــ وارد بستنیـــــ ـ فروشیـ ـ شد و پشتـــ ـ میزیـــ ـ نشستـــــ ـ ـ. خدمتکار برایـ ـ سفارشــــ ـ 

گرفتنــ ـ سراغشـــ ـ رفتـ ـ. پسـ ـر پرسید بستنیـ ـ با شکلاتـــ ـ چند است؟ خدمتکار گفتـــ ـ 50 سنتـــ ـ پسـ ـر

دستشـــ ـ را در جیبش کرد وتمام پولــــ ـ خردهایشـ ـ را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنیــ ـ ساده چنـ ـد

است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرونــ ـ منتظر خالیــ ـ شدنـ ـ 

میز بودند با بیــ ـ حوصلگیـ ـ و با لحنیـ ـ تند گفت 35 سنتــ ـ. پسـ ـر: لطفا یک بستنیــ ـ ساده بیاورید.

خدمتکار بستنیـ ـ را آورد و صورتحسابـــ ـ را رویــــ ـ میز گذاشتـــ ـ و رفتـ ـ. پسـ ـر بستنیــ اشــــــ ـ را تمامــ ـ 

کرد و پولشــــــ ـ رابه صندوقدار پرداختـــــــ ـ.

هنگامیکه خدمتکار برایـــــ ـ تمیز کردنـ ـ  میز بازگشتـ، گریه اشــ ـ گرفتــ ـ. پسـ ـربچه رویــــــ ـ میز کنار

ظرف خالیـــــ ـ، 15سنتـ ـ برایــــ ـ او انعامــــ ـ گذاشته بـ ـود