ابزار وب

aŁØиé G!яŁ

پروفایل | خانه | طراح قاب
سکوتــــــ تلخـــ
پنجشنبه هفدهم آذر 13905:4

مترو ایستاد سوار شد.عجلهـ ایــ برایــ نشستنــ ـ نداشتـ ــ.

چونــ صندلیـ ـ خالیــ ـ زیاد بود.سرفرصتـ ــ یهـ چند قدمیــ تویــ واگنـ ـ قدمــ ـ زدو یهـ جا انتخابـ ـ کردونشستــ ــ.

روبروشـ ـ یهـ زنه میانسالــ ـ و یهـ دخترهـ جوانـــ ـ نشستهـ بودنـــ ـ که

وایــــ ـ باور کردنیـــ ـ نبود!یعنیـــ ـ خودشـــ بود!؟آرهـ خودشـــ ـ بود

پسرهـ خاطراتــ ـ تلخــ ـ گذشتشو تو ذهنشـــ مرور میکرد.خاطراتیـــ ـ که زخمـــ ـ عمیقیـــ ـ بهشـــ ـ زدهـ بود.

آرهـ همونـ ـ بودهمونـ ـ که ادعا میکردنــ ـ بدونـ ـ تو میمیرمـــ ــ

الانـــ ـ روبروشـــ ـ نشستهـ بودواینطوریـــ ـ نگاهشـــ ـ میکرد؟ 

  تویــ ـ دلشـــ ــ تبسمیـــ ـ بهـ قصد انکار زدوفکری کرد"میبینمـ که هنوززندهـ ایــ

پســ دروغــ ـ میگفتیــ ـ.همهـ دخترا ها همینـ ـ هستند

دوسالــ ـ گذشتهـ بودیانهـ شاید همـــ ـ بیشتر.یادشــ ـ نمیــ اومدصلا براشــ ـ مهمـــ ـ نبود

ارایشـ ولباسشـ نسبتـ به اونـ زمانـ ها ساده تر شدهـ بود

و البته به انضمامـ چهره اشـ که حقیقتا میخورد بیشتراز اینها شکسته شدهـ باشه

چند بار سعیــ ـ کرددزدکیـ ـ و زیر چشمیـ ـ نگاشـ ـ کنه.اما گریزیـ ـ نبود

انگاردختر فقط زل زدهـ بودبهشـ ـ.سردهـ سرد.اینقدر سرد

 کهـ صد افسوسـ ـ از چشمانشــ ـ میـــ ـ بارید.انگارکاشـ ـ دهنـ باز میکردویهـ بدو بیراهیــ ـ میگفتــ ـ

اما اینقدرمردهـ وسنگینـ ـ نگاشــ ـ نمیکردنمیدونمــ ـ شاید در حقشــ ـ بدیـ ـ کردهـ بودمـ

ظاهرا مقصد رسیدنیــ ـ نبـ ـود

تصمیمـ ـ گرفتـ یه ایستگاه زود تر پیادهـ بشه و فوقشـ یه چند دقیقه پیاده رویـ کنه

ولیـ  در عوضـ ـ از زیر بار اینـ  نگاهـ سرد فرار کنه نگاهیــ ـ که باعثـــ ـ میشد اونو خرد کنهـ

نگاهیـــ ـ کهـ درد همیشگیـــ شو زندهـ میکـ ـرد

همینـ ـ که خواستــ ـ ازجاشـ ـ بلند بشهـ تصمیمــ ـ گرفتــ ـ

برایــ ـ اخرینــ بار وبیــ بهانهـ مثهـ خودهـ دختر بهشـــ زلــ بزنهـ با نگاشـــ  بهشـــ ـ  بفهمونهـ  

زنهـ میانسالــ ـ همراهشـ ـ لبخند تلخیــ ـ زدو گفتــ ـ:زیاد خودتو خستتهـ نکنـ ـ چهارسالهـ که نابینا شدهـ از بسـ ـ گریهـ کـ ـرد 

تمومـــ ـ خاطراتــ ـ گذشتشو تـ ـو مترو گذاشتـــ ـ و پیادهـ شد و مترو رفتــــ ـــــــــــ

AFǤ G!яŁ

دل
پنجشنبه هفدهم آذر 13901:41
دخـ ـتر:میــ ـ دونیــ فردا عملـ ـ قـلبـ ــ دارمـ ـــ؟                                                                                     
پســر:آرهـ عزیزمـ ـ ـــ دخـ ـــتر:منتظرمـ ــ میمونیـ ـ؟ 

پســر رویشـ ــ را به سمتـ ـ پنجرهـ بر میگرداند تا دخــ ـتر اشکشــ ـ را نبیند و گفتـ ـــ:

منتظرتـ ــ میمونمــ

دخــ ــتر:دوستتـ ـ ـ دارمـ ــــ 

بعد از عملـ ــ،دخـ ـــترداشتــ بهـ هوشــ میـ ـ آمد به آرامیـ ـ چشمـ ـ بـ ـاز کـ ـرد

و نـ ـامــ ـ پســ ــر را زمزمهـ کـ ـرد

پرسـ ـتار:آرومـ ــ باشــ ـ عزیزمـ ـــ تـ ـو باید استراحتـ ـ  کنیـ ـ

دخـ ــتر:ولیـــــ اونــ کجاستــ؟گفتــ که منتظرمـ ــ میمـ ـونهـ

به همینــ راحتیــ ـــ گذاشتــ و رفتـــ ـ؟

 پرسـ ـتار:در حـ ـالیـــ که سرنگـ ـــ آرامشــ بخشــ را در سرم دخـــ ـتر خالیـــ میکـ ـرد رو بهـ او گفتــ ـ:میدونیـ ـ کیـ ـ قـلبشــ ــ رو بهـ تـ ـو هدیهـ کردهـ؟ دخــ ــتربهـ یـ ـاد پســـ ـر افتـ ـاد و اشکـــ ـ از دیدگانشـــ جـ ـاریـــــ شـ ــد  آخـهـ چــ ـرا؟

 پرسـ ــتار:شوخیـــ کردمـــ ــ بابـ ـا!رفتـ ـهـ دستشوییـ ـ الانـ میـ ـاد                                                                                                                                 
 
AFǤ G!яŁ

بغضـــ
جمعه چهارم آذر 13902:29

چقدر پر از بغضمــ ...

چقد دلمـ میخواد فریاد بزنمـ و خودمو خالیـ کنمـ و

بالاخره این بغضـ لعنتیـ رو بشکنمـ

آخه تا کیــ نگهشــ دارمــ ؟

تنها چیزیـ که ازشـ به یادگار دارمـ اینـ بغضـــه

مثـه همیشـه همه یـ چیزاییـ که مربوطـ به اونه رو دوستـ دارمــــ

حتی اینـ بغضــ لعنتیـ رو که داره خفمــ میکنه

اما میخوامــ تا آخر دنیا نگهشــ دارمــ

چونـ تو لحظه لحظه ی زنگیمــ منـو یاد اونــ میندازه

اونیـ که اینـ قدر واسـه رفتنـ عجله داشتـ که حتی خداحافظی همــ یادشـ رفتـ...

چه حســــ بدیه وقتیــ کسیـــ حالتو نمیـ فهمـه و درکتــ نمیکنه

وقتیــ همه فکر میکننـ یه آدمــ افـسرده و مریضیـــ

یکیــ میاد که غم تو چشاتو پشتـــ اونــ لبخند مصنوعیتــ میــ بینه و

تو رو میــ فهمه و درکتــ میکنه...

باورتـــ نمیشه که بالاخره یکیـــ پیدا شده که تو رو فهمیده !

و چقدر احساســ بدیه وقتیــ تنها کسیـــ که تونسته درکتـــ کنه

و تو رو بفهمه اینقدر ازتــ فهمیده که دیگه ازتــ خسته شده

از تو و حسـ غریبتــ...

و چه احساســ خفقانـــ آوریه وقتیـ میفهمیـ

تنها به اینــ  دلیلـــ اومده سمتتــــ که خاصــــ بودیــــ!

کسیـــ درکتـــ نمیکرده و خواسته فقط تو رو بفهمه

یعنیــ مثه یه معما حلّتــ کرده ...!

و حالا که به جوابـ رسیده دیگه واسشـ تازگیـ نداریـ

اونـ فقط خواسته از رویـ کنجکاویـ

اینـ معما رو حلـــ کرده باشه...

AFǤ G!яŁ